|
|
زندگی حق من است
تو به من حق دادی كه برای شب تنهایی عشق گریه كنم
واژه ای رنگ كنم
تو به من حق دادی
كه به خاك قدمت سجده كنم
و برای نفس گرم و بر افروخته ات
حس یك خاطره را زنده كنم
زندگی عشق من است
عشق من در تپش شوق غریبانهی توست
یا كه نه در خم ابروی فریبنده ی توست
عشق من زیر سكوت لب اوازه ی توست
زندگی حق من است
تا زمانیكه تو در وسعت تردید پناهم باشی
زندگی فاصله است
تو به من حق دادی
كه در این فاصله پرپر بزنم
شكوه ای نیست ولی
زندگی حق من است
|
||
|
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
پرسیدم..... ،
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی
چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین
بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود
و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر
اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ،
كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و
برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به
دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا
دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
|
دو چيز را هميشه فراموش كن: خوبي كه به كسي مي كني بدي كه كسي به تو مي كند
هميشه به ياد داشته باش: در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار در نماز ايستادي دلت را نگه دار
دنيا دو روز است: يك با تو و يك روز عليه تو روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا كه هر دو پايان پذيرند. به چشمانت بياموز كه هر كسي ارزش نگاه ندارد به دستانت بياموز كه هر گلي ارزش چيدن ندارد به دلت بياموز كه هر عشقي ارزش پرورش ندارد
دو چيز را از هم جدا كن: عشق و هوس چون اولي مقدس است و دومي شيطاني، اولي تو را به پاكي مي برد و دومي به پليدي.
در دنيا فقط 3 نفر هستند كه بدون هيچ چشمداشت و منتي و فقط به خاطر خودت خواسته هايت را بر طرف ميكنند، پدر و مادرت و نفر سومي كه خودت پيدايش ميكني، مواظب باش كه از دستش ندهي و بدان كه تو هم براي او نفر سوم خواهي بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده ميكني؟ مانند تيري زهرآلود يا آفتابي جهانتاب، زندگي گير يا زندگي بخش؟
بدان كه قلبت كوچك است پس نميتواني تقسيمش كني، هرگاه خواستي آنرا ببخشي با تمام وجودت ببخش كه كوچكيش جبران شود.
هيچگاه عشق را با محبت، دلسوزي، ترحم و دوست داشتن يكي ندان، همه اينها اجزاء كوچكتر عشق هستند نه خود عشق.
هميشه با خدا درد دل كن نه با خلق خدا و فقط به او توكل كن، آنگاه مي بيني كه چگونه قبل از اينكه خودت دست به كار شوي ، كارها به خوبي پيش مي روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حكمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
پس هر چه مي خواهي از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه براي او غير ممكن وجود ندارد و تمام غير ممكن ها فقط براي شماست. |
When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me
And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is""s Gonna Be Late.."
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It""s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی
When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me
وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...
When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..
I""M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together
وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn""t Say Anything But Cried...
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری
to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they""re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won""t hear you anymore
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید.
زندگی ما را عادت داده تا برای هر کاری وقت خاصی را کنار بگذاریم.
وقتی برای کار کردن اختصاص میدهیم و زمان مشخصی را برای استراحت و تفریح. وقتی برای خرید داریم و زمانی را برای خوابیدن تعیین میکنیم.
ما از زمانی که وقتشناس شدیم و قدر و ارزش وقت و زمان را درک کردیم، به یک استاد تقسیم زمان تبدیل شدیم. از صبح تا شب دایم به ساعت نگاه میکنیم تا مبادا وقت مناسب را از دست بدهیم.
در حقیقت ما برای چیزهایی که میخواهیم وقت میگذاریم و برای چیزهایی که برایمان جذاب و خواستنی نیست وقت اختصاص نمیدهیم. خوب دقت کنید: "اگر چیزی را در زندگی نخواهیم برایش وقت کنار نمیگذاریم."
و این اصل مهمی است که همه آدمها به خوبی از آن آگاهاند.
بنابراین اگر فرزندتان با التماس از شما میخواهد زمان بیشتری با او باشید و شما با بیحوصلگی شانه بالا میاندازید و میگویید وقت ندارم،
در حقیقت به او پیام میدهید که برایش اهمیتی قایل نیستید! همینطور اگر همسرتان از شما میخواهد زمان بیشتری در کنارش باشید و شما دایم به ساعت خیره میشوید و میگویید تمام وقتتان پر است، خیلی ساده به او پیام میدهید که سهمی از وقت خود برای او کنار نگذاشتهاید و چیزهای مهمتری را به او ترجیح میدهید!
اما این ظاهر کار است و در حقیقت بخش عمده اوقات مفید ما را افکار پریشان و نگرانیهای رنگ و وارنگی به خود اختصاص میدهند که نه احساس خوبی به ما منتقل میکنند و نه فایدهای برای ما دارند. ولی انگار چیزی نامریی و غیرقابل توصیف ما را وادار میسازد تا وقت ارزشمند خود را که میتوانیم برای همسر و فرزند و عزیزان خویش کنار بگذاریم، به این افکار و نگرانیهای مزاحم و بیفایده ببخشیم.
گویی نگران بودن و دلشوره داشتن و پرداختن به افکار و احساسات منفی یک کار و فعالیت واجب و دایمی است که باید حتما در طول روز، زمانهای خاصی را برای آنها کنار بگذاریم.
اما همه ما میتوانیم با یک ترفند ساده به راحتی از دست افکار ناخواسته و ناراحتکننده راحت شویم و وقت بیشتری برای آرامش و رفاه خود و عزیزانمان کنار بگذاریم و این ترفند ساده و طلایی اختصاص زمانی خارج از محدوده 24 ساعت شبانهروز برای افکار و احساسات منفی و ناخوشایند است.
این کار بسیار ساده است. وقتی کاری را نمیخواهیم انجام دهیم چه میکنیم؟ خیلی ساده آن را پشت گوش میاندازیم و با استفاده از کلمه جادویی "بعدا" انجام آن را به زمانی گنگ و مبهم در آینده پرتاب میکنیم.
وقتی مهارت استفاده از کلمه "بعدا" را تا حد استادی بلدیم، خوب پس چرا نباید با استفاده از همین کلمه سحرآمیز، نگرانیها و دلشورههای روزمره زندگی خود را به ساعتی مشخص مثلا ساعت 25 محول کنیم. ساعتی در "بعدا" که تا وقتی شبانهروز 24 ساعت است هرگز با آن روبهرو نخواهیم شد.
به شیوه زندگی آدمهای موفق و بهخصوص مدیریت وقت و زمان آنها دقت کنید.
آنها هم مثل من و شما سهمشان از شبانهروز 24 ساعت بیشتر نیست، اما به شکلی معجزهآسا برای همه کارهایشان وقت کافی پیدا میکنند و از همه مهمتر بیشترین زمان قابل تصور را در کنار همسر و فرزندان و خانواده خویش به سر میبرند.
راز موفقیت این اشخاص همان ساعت جادویی 25 است که تمام افکار مزاحم و احساسات ناخوشایند در آن ساعت فرصت عرضاندام پیدا میکنند. ساعتی که همیشه قرار است بعدا بیاید و هیچوقت فرصت آمدن پیدا نمیکند. شما هم یکبار ساعت 25 را امتحان کنید. از قدرت شگفتآور آن حیرت خواهید کرد.
سهیلا ثقفی
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت:
"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین
نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و
همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت." اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:
" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!
نشان لیاقت خدا، مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.
نشان لیاقت خدا، تنها چند خط ساده است؛ خط های ساده ای که بر پیشانی ات می کشد.
هر تقویم که تمام می شود، خطی بر خطوط پیشانی ات اضافه می گردد و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دست خط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد؛ آیینه ها اما دروغ می گویند.
دست خط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.
جوانی، بهایی است که در ازای دست خط خدا می دهیم.
دست خط خدا اما پیش از اینها می ارزد. کیست که جوانی اش را به دست خط خدا نفروشد؟
| این سطرهای چین که ز پیری به روی ماست | هر یک جدا جدا خط معزولی قواست |
| ز روزگار جوانی، خبر چه می پرسی؟ | چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت |
| مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید من | که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد |
| گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟ | گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می سازی؟ |
صائب تبریزی
قیمت یك روزبارانی چنده ؟
حاضری برای بوكردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟
اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی كه كنار جاده دراومده نگاه كنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره .
چرا وقتی رعد وبرق می زنه اززیر درخت فرار می كنی ؟!!!
می ترسی برق بگیردت ، نه ، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون می آد .
این جوری می خواد بگه كه منم هستم .
هیچ وقت شده بگی دستت درد نكنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سر ما گریه می كنه ؟
هیچ وقت شده از خورشید بپرسی كه وقتی ذره ذره وجودش رو انرژی می كنه و به موجودات می بخشه
ماهانه چقدر می گیره ؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه ؟
بابت این كارش حقوق می گیره ؟
تا حالا شده به خاطر این كه زیر یه درخت بنشینی وبه آواز بلبل گوش كنی پول بلیت بدی ؟
قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی كنار رودخونه گوش كنی .
قیمت بلیتش دل تومن !
تو كه قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت كنم ؟
و خیلی سوال ها مثل این كه شاید به ذهن هیچ كدوم مون نرسه .
اون وقت تو موجود خاكی اگه یه روز یكی از دارایی ها رو كه داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به بد و بیراه می گیری .
پشت قباله ات كه ننوشتن . اینا همه لطفه ، اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره !!
اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟
چقدر باید بابت مكالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و...
اون وقت می فهمی که زندگی یعنی چی؟







