یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد...
- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه... - خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش
- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.
- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیرکنن.
- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.
بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده ومتعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.
- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...
- قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.
- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.
- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.
صحنه غافلگیرکننده:
درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.
نتیجه : گه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن؟!

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
|

روز ها در گوشة تاريك و خاموش اتاق
در فضايي پُر ز عطر خاطره
خيره مي ماند نگاهم بر دل ديوارها
مي شوم بر اسب رؤياها سوار
مي روم تا دورها
تا شهر عشق
تا فراز قلة پندارها
مي روم تا بي نهايت هاي دور
تا ميان كوچه باغ عاطفه
مي روم در طول دهليز زمان سوي عقب
مي روم تا نقطه ا ي با نام خوب «آشنايي»
آري !آري ،آشنايي
لحظة پيوند پاك بين قلب عاشق من
با دل سرشار از عشق واميدت
لحظه اي همواره سبز
در كوير خاطرات
لحظة لبريز ابهامي كه چشم مست تو
با نگاه خود مرا تسخير كرد
وز شراب سرخ وآتشناك عشق
قلب پرسوز وعطشناك مرا
همچنان ساقي سر مست غزل ها سير كرد
كاش مي شد تا كه با افسون وسحر
پرده از اسرار چشمت برگرفت
خود بگو اي مهربان !
با كدامين واژه مي بايد كه چشمت را سرود؟
با ستاره يا كه ماه؟
يا كه شايد هم نسيم ؟
پر زمهر وسادگي
پاك ومعصوم از گناه
يا كه با در ياچه اي پاك و زلال ؟
مملؤ از موج صداقت،موج عشق
با بسي نيلوفر پاك نجابت روي آن
استوار و بي زوال
آري! اي روح غزل !
واژه را ياراي شرح چشم پر راز تو نيست
ونمي دانم هنوز
كه دراعماق پر ازاسرار چشمان تو چيست؟
چشم تو هر آنچه هست
روزهاي من پياپي با خيال و ياد او سر مي شود
وكنون هم كه من اين الفاظ را
مي نويسم روي كاغذ پاره ها
شب كشيده پرده بر رخسار مهر
تا بگويد اوبه من با ظلمتش
روز ديگر از قطار روزهايم رو به آخر مي شود
مي روم همچون دگر شبهاي خود
رو به سوي بسترم
تاكه شايدبار ديگر نقش چشمان ترا
در ميان سرزمين خوابها رؤيت كنم
تا درون عالم خواب وخيال
بار ديگر از تو من خواهش كنم
خواهشي كوچك ولي در عرصة معنا ،بزرگ
«تا فلك در گردش است و قلبهامان در تپش
چشم پر سحر خودت را هرگز
به رخ عاشقم اي دوست ! مبند.»
مهدي نقوي
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ...
|
اما قبل از آن داستانی در خصوص سوالم برایتان تعریف می كنم: بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه
دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15،
لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.
اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی
از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد : که قبل از حمله ویران کننده خود حاضراست به زنان و کودکان اجازه دهد
تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و
بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند،
گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.
نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به
هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند
بسیار تماشایی بود.
حالا سوال من :
|
پنج آدمخوار در يك شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ماهستيد. شما اينجا حقوق خوبي ميگيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكرکارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد".
آدمخوارها قول دادند که باکارکنان شرکت کاري نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنهاسر زد و گفت: "مي دانم که شماخيلي سخت کار ميکنيد. من از همه شماراضي هستم. امّا يكي از نظافتچيهاي ما ناپديد شده است. کسي از شماميداند که چه اتفاقي براي اوافتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند..
بعد از اينكه رئيس شرکت رفت، رهبرآدمخوارها از بقيه پرسيد:
" کدوم يك از شما نادونا اوننظافت چي رو خورده ؟ "
يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"اي احمق ! طي اين چهار هفته مامديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميدو حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد"...


