من و عشقم
وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود . وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است . وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیا ست . وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است . وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید . وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید . وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید . وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید . وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید . وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید . وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد . وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید . وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند . وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد . وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید . وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید . وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست . وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست . وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید . به راستی دوست داشتن چه زیباست ،این طور نیست ؟
نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه ۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت 23:29 | لینک ثابت | 7 نظر

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد...

- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...

- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش

میکنم.

 

- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.

- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیرکنن.

- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.

بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده ومتعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.

- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...

- قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.

- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.

- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.

صحنه غافلگیرکننده:
درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.

نتیجه : گه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن؟!

 

نوشته شده توسط کاملیا در شنبه ۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:14 | لینک ثابت | 13 نظر

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری

 

نوشته شده توسط کاملیا در پنج شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:54 | لینک ثابت | 7 نظر

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

نوشته شده توسط کاملیا در جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:54 | لینک ثابت | 6 نظر

بهشت از نظر معتقدین چه شکلی است...؟

81 درصد آمریکایی ها و 51 درصد بریتانیایی ها به وجود بهشت اعتقاد دارند. اما سوالی که اینجا مطرح است این است که بهشت چه شکلی است؟ در طول تاریخ بیشتر کسانی که به بهشت اعتقاد داشته اند آن را غیر قابل توصیف خوانده اند! از نظر نگارنده شکل بهشت در طول تاریخ متغییر بوده است. "تو بگو بهشت را چه شکلی توصیف میکنی تا من به تو بگویم در زندگی ات چه چیزهایی کم داری". هر قومی بهشت را مطابق ایده ال های خود می بینند و توصیف میکنند، یعنی هر آنچه در این دنیا خواستارآن بوده اند ولی به آن دسترسی نداشته اند . نویسندگان قرآن و انجیل در مناطق خشک و کم باران زندگی کرده اند بنابراین بهشت آنان مملو از رودخانه های جاری است و در آنجا همیشه بهار است. بهشت مردمان آفریقا (که همیشه در بند و بردگی هستند) سرزمین آزادی است که در آن همه با هم برابرند. مسلمانانی که دست به عملیات های انتحاری می زنند در جوامعی بزرگ شده اند که از لحاظ جنسی همیشه در مضیقه بوده اند بنابراین بعد از انتحار، در بهشت 72 حوری انتظار آنان را می کشند. در کتیبه به جای مانده از بابل آمده است که یکی از اساطیردر جستجوی زندگی ابدی بود ندایی آمد که به دنبال چه هستی بهشت همینجاست از زندگی ات لذت ببر. فرزندانت را دوست به دار، همسرت را در آغوش بگیر و از بودن با او لذت ببر

نوشته شده توسط کاملیا در پنج شنبه ۳۱ تير ۱۳۸۹ ساعت 12:7 | لینک ثابت | 2 نظر

روز ها در گوشة  تاريك و خاموش اتاق

در فضايي پُر ز عطر خاطره

خيره مي ماند نگاهم بر دل ديوارها

مي شوم بر اسب رؤياها سوار

مي روم تا دورها

تا شهر عشق

 تا فراز قلة پندارها

مي روم تا بي نهايت هاي دور

تا ميان كوچه باغ عاطفه

مي روم در طول دهليز زمان سوي عقب

مي روم تا نقطه ا ي با نام خوب «آشنايي»

 آري !آري ،آشنايي

لحظة پيوند پاك بين قلب عاشق من 

با دل سرشار از عشق واميدت

لحظه اي همواره  سبز

در كوير خاطرات

لحظة لبريز ابهامي كه چشم مست تو 

با نگاه خود مرا تسخير كرد

وز شراب سرخ وآتشناك عشق

قلب پرسوز وعطشناك مرا

همچنان ساقي سر مست غزل ها سير كرد

كاش مي شد تا كه با افسون وسحر

پرده از اسرار چشمت برگرفت

خود بگو اي مهربان !

با كدامين واژه مي بايد كه چشمت را سرود؟

با ستاره يا كه ماه؟

يا كه شايد هم نسيم ؟

 پر زمهر وسادگي

پاك ومعصوم از گناه 

يا كه با در ياچه اي پاك و زلال ؟

مملؤ از موج صداقت،موج عشق

با بسي نيلوفر پاك نجابت روي آن

 استوار و بي زوال

آري! اي روح غزل !

واژه را ياراي شرح چشم پر راز تو نيست

ونمي دانم هنوز

كه دراعماق پر ازاسرار چشمان تو چيست؟

چشم تو هر آنچه هست

روزهاي من پياپي با خيال و ياد او سر مي شود

وكنون هم كه من اين الفاظ را

مي نويسم روي كاغذ پاره ها

شب كشيده پرده بر رخسار مهر

تا بگويد اوبه من با ظلمتش

روز ديگر از قطار روزهايم رو به آخر مي شود

مي روم همچون دگر شبهاي خود

رو به سوي بسترم

تاكه شايدبار ديگر نقش چشمان ترا

در ميان سرزمين خوابها رؤيت كنم

تا درون عالم خواب وخيال

بار ديگر از تو من خواهش كنم

خواهشي كوچك ولي در عرصة معنا ،بزرگ

«تا فلك در گردش است و قلبهامان در تپش

چشم پر سحر خودت را هرگز

به رخ عاشقم اي دوست ! مبند.»

 مهدي نقوي

نوشته شده توسط کاملیا در شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۹ ساعت 17:40 | لینک ثابت | 10 نظر
 پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ...
نوشته شده توسط کاملیا در پنج شنبه ۲۴ تير ۱۳۸۹ ساعت 20:21 | لینک ثابت | 3 نظر

 

                  یك سوال دارم لطفاً جوابی صادقانه دهید

اما قبل از آن داستانی در خصوص سوالم برایتان تعریف می كنم:
 

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد

که مشرف بر شهر است.
 
اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه
 
دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15،
 
لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.
 
اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی
از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد :
 
که قبل از حمله ویران کننده خود حاضراست به زنان و کودکان اجازه دهد
 
تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و
 
بر اساس قول شرف، موافقت می کند که  هر یک از زنان در بند،
 
گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند
 
به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به
 
هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند
 
بسیار تماشایی بود.

 

 

حالا سوال من :



 به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند؟؟؟؟

نوشته شده توسط کاملیا در پنج شنبه ۲۴ تير ۱۳۸۹ ساعت 8:59 | لینک ثابت | 4 نظر


پنج آدمخوار در يك شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ماهستيد. شما اينجا حقوق خوبي ميگيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكرکارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد".
آدمخوارها قول دادند که باکارکنان شرکت کاري نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنهاسر زد و گفت: "مي دانم که شماخيلي سخت کار ميکنيد. من از همه شماراضي هستم. امّا يكي از نظافتچيهاي ما ناپديد شده است. کسي از شماميداند که چه اتفاقي براي اوافتاده است؟"
آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند..
بعد از اينكه رئيس شرکت رفت، رهبرآدمخوارها از بقيه پرسيد:
" کدوم يك از شما نادونا اوننظافت چي رو خورده ؟ "
يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"اي احمق ! طي اين چهار هفته مامديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميدو حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد"...
نوشته شده توسط کاملیا در دوشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۹ ساعت 8:14 | لینک ثابت | 5 نظر

نوشته شده توسط کاملیا در شنبه ۱۹ تير ۱۳۸۹ ساعت 10:23 | لینک ثابت | 3 نظر
1234567...